العلامة المجلسي

333

حياة القلوب ( فارسي )

چون به منزل آن مرد رسيدند إبراهيم پرسيد : تعيّش تو از كجاست ؟ گفت : ميوهء اين درخت را جمع مىكنم ودر تمام سال به آن معاش مىكنم . حضرت إبراهيم گفت : كدام روز عظيم‌تر است از همهء روزها . عابد گفت : روزى كه خدا جزا مىدهد خلايق را بر كرده‌هاى ايشان . إبراهيم گفت : بيا دست به دعا برداريم ودعا كنيم كه خدا ما را از شرّ آن روز نگاه دارد . ودر روايت ديگر آن است كه حضرت إبراهيم گفت كه : يا تو دعا كن من آمين بگويم ويا من دعا مىكنم وتو آمين بگو . عابد گفت : از براي چه دعا كنيم ؟ إبراهيم گفت : از براي گناهكاران مؤمنان . عابد گفت : نه . إبراهيم گفت : چرا ؟ عابد گفت : از براي اينكه سه سال است كه دعا مىكنم وهنوز مستجاب نشده است وديگر شرم مىكنم كه از خدا حاجتي بطلبم تا آن مستجاب نشود . إبراهيم گفت : خدا هرگاه بنده‌اى را دوست مىدارد ، دعايش را حبس مىكند تا أو مناجاة كند وسؤال كند از أو ، وچون بنده را دشمن مىدارد زود دعايش را مستجاب مىكند يا در دلش نااميدى مىافكند كه دعا نكند . پس إبراهيم پرسيد : چه مطلب است كه در اين مدت از خدا طلبيده‌اى ؟ عابد گفت : روزى در آن جاى نماز خود نماز مىكردم ، ناگاه طفلى در نهايت حسن وجمال گذشت كه نور از جبينش ساطع بود وكاكلى از قفا انداخته بود وگاوى چند را مىچرانيد كه گويا روغن بر آنها ماليده بودند ، وگوسفندى چند همراه داشت در نهايت فربهى وخوشايندگى ، مرا از آنچه ديدم بسيار خوش آمد ، گفتم : اى كودك زيبا ! از كيست اين گاوها وگوسفندها ؟ گفت : از من است . گفتم : تو كيستى ؟